|
گفتم: تو صداي مرا نشنيدي تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم، ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي! من بي چراغ دنبال دفترم گشتم، حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند! دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 1:14 توسط پاشا. |
مطمئن باش سه چيز هميشه مال توست: خداي مهربون، فکراي قشنگ وقلب کوچيک من مي روم خسته و افسرده و زار
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388 23:57 توسط پاشا. |
حال میخواهم زندگیم
با خط دل بنگارم
و با کلام عشق آغاز کنم
که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه
بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم....
نمی دانم تو می خوانی ز چشمم حرفهایم را
نمی دانم تو می بینی نگاه بی صدایم را
كه می گوید بدون مهربانیهای بی حدت .. بدون عشق تو من هیچم
اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟
من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم ...
من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی
ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پیله بستی...
حالا دومین باره که عاشقت شدم
اما من هنوز یه کرم سیب هستم و تو یه پروانه خوشگل
تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده ...
از هر چی سیبه منتنفرم + نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388 10:52 توسط پاشا. |
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی کسی های من .. تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که .... قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی سر این ترانه ها می آید ! شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن انار سرخ کوچکی که اولین دیدار به امید خوش یمنی به من دادی ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به صدای لرزانم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! خدانگهدار ... خدانگهدار + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 16:13 توسط پاشا. |
رودها میجوشند دریاها میخروشند و چشمه ها جاری میشوند و این جوشش و خروش و جاری شدن را هیچ کس جلو دار نیست .پس بجوشید و بخروشید و جاری شوید وآنانی که این چنین جوش و خروش را به دیده بازی مینگرید بترسید که پشت این جوش و خروش سیلی نهفته است که بسیار سنگین تر از سیل قبلی است. + نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388 23:29 توسط پاشا. |
فقط دلم سکوت می خواهد و امتداد تک لحظه های عدم سیاهی جاده.. حتی به سپیدی هم امیدی نیست...فقط گاهی عدم آنچه می گویی اش پستی...می تواند برایم بلندی باشد.. باور کن حتی دیگر برایم پشت این پیچ های لعنتی به قول تو گذرا هم مهم نیستند.. فقط لحظه ای نفس تازه کردن ... خسته شدم از این خستگی های مکرر و تکرار وار..انگار درون یک گردونه ی ایستاده می دوم... هر بار می گویم این آخرین بار است باز ..... یادت است گفتم که رفتنش مرگ تدریجی ام است.. درست حین لحظات رویارویی ام با مرگ به سرعت باد رفت و من باز مثل همیشه نگاهش کردم.. با صلابت می رفت و بی اعتنا به چشم هایی که چندین سال قدم اندازه می گرفتند پس هر لحظه عبورش... رفت تا من فقط با سرعت عشق و بی وزنی باد غرق شوم !! می دانم می گویی هیچ کس جز خودم نیست که دست بگشاید...دست هایت را دریغ می کنی.. بی آنکه بدانی دست هایم یخ کرده اند در گرمای نبود دستانت.. می گویی که هستی و من می دانم که هستی...اما ماه هر شب برکه را می بیند و برکه انعکاس ماه را...هستی ..اما دور...گرچه نزدیکی... می دانی حالا تنها دلیل غرق نشدن میان اشکهایم..حس تک لحظه هایی ست که نگاهت عبور را بر نگاهم می بندند.. می دانم گه گاهی عبورت خاک می تکاند از این گم گشده... خاک می تکانم تا که گوشه ی پیراهنت غبار آلود خسته گی هایم نشود... + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 20:24 توسط پاشا. |
هنوز هم دوستت دارم خدایا اما هنوز گلایمو ازت دارم. چرا من؟چرا منو مورد امتحانت قرار دادی؟ امتحانی که تمام عمر منو تحت الشعاع قرار میده.امتحانی که با من زاده شده.وهیچ وقت نخواستمش و تو اونو به زور بهم دادی .خسته شدم ازش .میخوام ازم دورش کنی اما تو بیشترش میکنی.تا کی با منه؟تا کی خود سانسوری؟تا کی احساستو به کسایی که نمیفهمن تورو بدی + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 1:27 توسط پاشا. |
عاشقت بودم ... یادت هست ؟ ... گفتم که دوستت دارم ... گفتی که کوچکی برای دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت عاشقت هستم + نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 20:54 توسط پاشا. |
در آستانه تولد وبلاگم و ورود اون به ۵ سالگی لازم دونستم همراه با ارسال پست جدیدم از دوستان عزیزم که همیشه به من لطف داشتن و مطالب منو خوندن و با نظراتشون منو راهنمایی کردن تشکر کنم.
شاید فردا ، دو هفته بعد ، چه فرقی می کند ؟ یکی ازهمین روزها باد مرا با خود خواهد برد دیگر دربرابر باد نخواهم ایستاد ، همراه خواهم شد عبورخواهم کرد ، از ورای مرزها ازقوانین نوشته و نانوشته بدون روادید...... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 1:29 توسط پاشا. |
قبلا هم گفته بودم زندگی سهم من و توست اگر بگذارند ! یادت هست ؟ گذاشتند ؟ + نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 1:45 توسط پاشا. |
|
| ||||||