تبليغاتX
سنگر بی سنگ

سنگر بی سنگ

فقط دلم سکوت می خواهد و امتداد تک لحظه های عدم سیاهی جاده..

حتی به سپیدی هم امیدی نیست...فقط گاهی عدم آنچه می گویی اش پستی...می تواند برایم بلندی باشد..

باور کن  حتی دیگر برایم پشت این پیچ های لعنتی به قول تو گذرا هم مهم نیستند.. فقط لحظه ای نفس تازه کردن ...

خسته شدم از این خستگی های مکرر و تکرار وار..انگار درون یک گردونه ی ایستاده می دوم...

هر بار می گویم این آخرین بار است باز .....

یادت است گفتم که رفتنش مرگ تدریجی ام است..

درست حین لحظات رویارویی ام با مرگ به سرعت باد رفت و من باز مثل همیشه نگاهش کردم..

با صلابت می رفت و بی اعتنا به چشم هایی که چندین سال قدم اندازه می گرفتند پس هر لحظه عبورش...

رفت تا من فقط با سرعت عشق و بی وزنی باد غرق شوم !!

می دانم می گویی هیچ کس جز خودم نیست که دست بگشاید...دست هایت را  دریغ می کنی..

بی آنکه بدانی دست هایم یخ کرده اند در گرمای نبود دستانت..

می گویی  که هستی و من می دانم که هستی...اما ماه هر شب برکه را می بیند و برکه انعکاس ماه را...هستی ..اما دور...گرچه نزدیکی...

می دانی  حالا تنها دلیل غرق نشدن میان اشکهایم..حس تک لحظه هایی ست که نگاهت عبور را بر نگاهم می بندند..

می دانم گه گاهی عبورت خاک می تکاند از این گم گشده...

خاک می تکانم تا که گوشه ی پیراهنت غبار آلود خسته گی هایم نشود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 20:24 توسط پاشا. |


هنوز هم دوستت دارم خدایا اما هنوز گلایمو ازت دارم. چرا من؟چرا منو مورد امتحانت قرار دادی؟ امتحانی  که تمام عمر منو تحت الشعاع قرار میده.امتحانی که با من زاده شده.وهیچ وقت نخواستمش و تو اونو به زور بهم دادی .خسته شدم ازش .میخوام ازم دورش کنی اما تو بیشترش میکنی.تا کی با منه؟تا  کی خود سانسوری؟تا کی احساستو به کسایی که نمیفهمن تورو  بدی

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 1:27 توسط پاشا. |


 

عاشقت بودم ... یادت هست ؟ ...

گفتم که دوستت دارم ...

گفتی که کوچکی برای دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم

آنقدر بزرگ شدم که

یادم رفت عاشقت هستم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 20:54 توسط پاشا. |


در آستانه  تولد وبلاگم  و  ورود  اون به  ۵ سالگی  لازم دونستم  همراه با ارسال پست جدیدم  از دوستان عزیزم که همیشه به من لطف داشتن و مطالب منو خوندن و با نظراتشون منو راهنمایی کردن  تشکر کنم. 

 

 

شاید فردا ، دو هفته بعد ، چه فرقی می کند ؟ یکی ازهمین روزها

باد مرا با خود خواهد برد

دیگر دربرابر باد نخواهم ایستاد ، همراه خواهم شد

عبورخواهم کرد ،

از ورای مرزها

ازقوانین نوشته و نانوشته

بدون روادید......

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 1:29 توسط پاشا. |


قبلا هم گفته بودم زندگی سهم من و توست اگر بگذارند ! یادت هست ؟ گذاشتند ؟
قبلا هم گفته بودم اگر من و تو , ما باشیم به آنچه می خواهیم میرسیم ! نگفته بودم ؟
قبلا هن گفته بودم زندگی بی تو سراب است ! نگفته بودم ؟ خوب حالا می گویم ! زندگی بی تو سراب است ! می گویم و تکرار می کنم و می نویسم تا همیشه یادم بماند ! تو هم یادت هست ؟
من را می شناسی ؟ من همانم که گفتی زندگی بی تو سراب است !
راستی این را من گفتم یا تو گفتی ؟
مهم نیست ! ما گفتیم ! ما گفتیم و تکرار کردیم وو یادمان بود و یادمان هست ولی مورد عملش قرارندادیم !
اصلا تو کیستی ؟
هان یادم آمد تو همانی که روزی آمدی و ماندی و رفتی ! و من همانم که آمدم  و ماندم و ماندم !
یادت هست ؟

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 1:45 توسط پاشا. |


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

 از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.

 از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

 از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

 ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

 از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،  دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

 شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. 

 نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....

 که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

 از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

 امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 0:34 توسط پاشا. |


لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... كه از قلبم بر قلم و كاغذ می چكد لمس کن گونه هایم را که خیس اشك است و پُر شیار ... لمس کن لحظه هایم را

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 0:22 توسط پاشا. |


رسم زندگی این است ، یکروز کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که به آخر میرسد و تو به حال خود رها می شوی . چرا غمگینی این رسم زندگیست تو نمی توانی آن را تغییر دهی پس تنها آوازی بخوان . این تنها کاریست که از تو برمی آید آوازی بخوان

دوست داشتن كسی كه لایق دوست نیست اسراف محبت است

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 10:47 توسط پاشا. |


چه صادقانه پذیرفتم

چه ابلهانه با تو خوش بودم

چه کودکانه همه چیزم شدی

چه زود نیازمندت شدم

چه حقیرانه ترکم کردی

چه نا جوان مردانه واژه ی خداحافظی به میان آمد

چه بی رحمانه من سوختم

ولی هنوزم می گویم

 

 

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 3:14 توسط پاشا. |


عاشق دیوونگیم !!!
چون فقط دیوونست که بیخیاله دنیاست !!!
همه بهش سنگ میزنن !!!
ولی اون فقط میخنده !!!
و چون فقط میخنده !!!
همه بهش سنگ میزنن !!!!!
ولی نمیدونم چرا !!!!!
من به هرکسی لبخند میزنم !!!!
به خودم سنگ نمیزنه !!!!
به دلم سنگ میزنه !!!!!!
و روز به روز دل من بیشتر شکسته میشه !!!!
الان دیگه چیزی ازش نمونده !!!!
من موندم و یه دل شکسته !!!
دلم التماسم میکنه !!!
میگه خسته شدم ازت !!!
میگه از اینکه منو به نگاه ها دادی ازت بیزارم !!!
چکار کنم خووووو !!!!
زود باورم !!!!
سادم !!!!
ببخش منو ای دله شکسته من !!!!
دل به هرکی دادم از سادگی دادم !!!
زندگیمو با دل دادگی باختم !!!!
دیگه بهت قول میدم دل ساده من !!!
که پیشه خودم نگهت دارم !!!!
و دیگه به کسی ندمت !!!!
شایدم یه روز یکی پیدا بشه دل شکسته بخره !!!
ولی نه با پول !!!
نه با نگاه !!!
نه با حرف !!!
با دل شکسته...... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 18:58 توسط پاشا. |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دوست دارم تو این صفحه خودم باشم و رعایت هیچ کس و هیچ چیز و نکنم .دوست دارم حرف هام و راحت بنویسم و بی خیال همه ی نقش هام باشم .
اما این ها رو فقط دوست دارم .معلوم نیست می تونم این طور که دوست دارم باشم یا نمی تونم؟
همیشه بین چیزی که من دوست دارم و می خوام با چیزی که هست و باید قبولش کنم فاصله زیادی وجود داره....


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

دلنوشته
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin