تبليغاتX
Free Image Hosting سنگر بی سنگ

سنگر بی سنگ


گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!

تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،

ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!

من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 1:14 توسط پاشا. |



اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي
 

 مطمئن باش سه چيز هميشه مال توست:
 

خداي مهربون، 
 

فکراي قشنگ 
 

وقلب کوچيک من
 

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه

 

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388 23:57 توسط پاشا. |


حال میخواهم زندگیم


 با رنگ سیاه بنویسم


 

 با خط دل بنگارم


 

 و با کلام عشق آغاز کنم


 

 که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه


 

 بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم....

 

نمی دانم تو می خوانی ز چشمم حرفهایم را


 

نمی دانم تو می بینی نگاه بی صدایم را


 

كه می گوید بدون مهربانیهای بی حدت .. بدون عشق تو من هیچم 

 

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟


 

 من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم ...


 

من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی


 

 ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پیله بستی...


 

حالا دومین باره که عاشقت شدم


 

 اما من هنوز یه کرم سیب هستم و تو یه پروانه خوشگل


 

تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده ...


 

از هر چی سیبه منتنفرم

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388 10:52 توسط پاشا. |


رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی

کسی های من ..

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری 

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده ، مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !

من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم

و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را

باور نکردی
گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر

سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از

شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به

این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن انار سرخ کوچکی که  اولین دیدار به امید خوش یمنی به من دادی  !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به صدای لرزانم  هم اعتنا نکردی !
راستی سجاده ی عشق کجاست؟!


قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 16:13 توسط پاشا. |


رودها میجوشند دریاها میخروشند و چشمه ها جاری میشوند و این جوشش و خروش و جاری شدن را هیچ کس جلو دار نیست .پس بجوشید و بخروشید و جاری شوید وآنانی که این چنین جوش و خروش را به دیده بازی مینگرید بترسید که پشت این جوش و خروش سیلی نهفته است که بسیار سنگین تر از سیل قبلی است.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388 23:29 توسط پاشا. |


فقط دلم سکوت می خواهد و امتداد تک لحظه های عدم سیاهی جاده..

حتی به سپیدی هم امیدی نیست...فقط گاهی عدم آنچه می گویی اش پستی...می تواند برایم بلندی باشد..

باور کن  حتی دیگر برایم پشت این پیچ های لعنتی به قول تو گذرا هم مهم نیستند.. فقط لحظه ای نفس تازه کردن ...

خسته شدم از این خستگی های مکرر و تکرار وار..انگار درون یک گردونه ی ایستاده می دوم...

هر بار می گویم این آخرین بار است باز .....

یادت است گفتم که رفتنش مرگ تدریجی ام است..

درست حین لحظات رویارویی ام با مرگ به سرعت باد رفت و من باز مثل همیشه نگاهش کردم..

با صلابت می رفت و بی اعتنا به چشم هایی که چندین سال قدم اندازه می گرفتند پس هر لحظه عبورش...

رفت تا من فقط با سرعت عشق و بی وزنی باد غرق شوم !!

می دانم می گویی هیچ کس جز خودم نیست که دست بگشاید...دست هایت را  دریغ می کنی..

بی آنکه بدانی دست هایم یخ کرده اند در گرمای نبود دستانت..

می گویی  که هستی و من می دانم که هستی...اما ماه هر شب برکه را می بیند و برکه انعکاس ماه را...هستی ..اما دور...گرچه نزدیکی...

می دانی  حالا تنها دلیل غرق نشدن میان اشکهایم..حس تک لحظه هایی ست که نگاهت عبور را بر نگاهم می بندند..

می دانم گه گاهی عبورت خاک می تکاند از این گم گشده...

خاک می تکانم تا که گوشه ی پیراهنت غبار آلود خسته گی هایم نشود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 20:24 توسط پاشا. |


هنوز هم دوستت دارم خدایا اما هنوز گلایمو ازت دارم. چرا من؟چرا منو مورد امتحانت قرار دادی؟ امتحانی  که تمام عمر منو تحت الشعاع قرار میده.امتحانی که با من زاده شده.وهیچ وقت نخواستمش و تو اونو به زور بهم دادی .خسته شدم ازش .میخوام ازم دورش کنی اما تو بیشترش میکنی.تا کی با منه؟تا  کی خود سانسوری؟تا کی احساستو به کسایی که نمیفهمن تورو  بدی

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 1:27 توسط پاشا. |


 

عاشقت بودم ... یادت هست ؟ ...

گفتم که دوستت دارم ...

گفتی که کوچکی برای دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم

آنقدر بزرگ شدم که

یادم رفت عاشقت هستم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 20:54 توسط پاشا. |


در آستانه  تولد وبلاگم  و  ورود  اون به  ۵ سالگی  لازم دونستم  همراه با ارسال پست جدیدم  از دوستان عزیزم که همیشه به من لطف داشتن و مطالب منو خوندن و با نظراتشون منو راهنمایی کردن  تشکر کنم. 

 

 

شاید فردا ، دو هفته بعد ، چه فرقی می کند ؟ یکی ازهمین روزها

باد مرا با خود خواهد برد

دیگر دربرابر باد نخواهم ایستاد ، همراه خواهم شد

عبورخواهم کرد ،

از ورای مرزها

ازقوانین نوشته و نانوشته

بدون روادید......

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 1:29 توسط پاشا. |


قبلا هم گفته بودم زندگی سهم من و توست اگر بگذارند ! یادت هست ؟ گذاشتند ؟
قبلا هم گفته بودم اگر من و تو , ما باشیم به آنچه می خواهیم میرسیم ! نگفته بودم ؟
قبلا هن گفته بودم زندگی بی تو سراب است ! نگفته بودم ؟ خوب حالا می گویم ! زندگی بی تو سراب است ! می گویم و تکرار می کنم و می نویسم تا همیشه یادم بماند ! تو هم یادت هست ؟
من را می شناسی ؟ من همانم که گفتی زندگی بی تو سراب است !
راستی این را من گفتم یا تو گفتی ؟
مهم نیست ! ما گفتیم ! ما گفتیم و تکرار کردیم وو یادمان بود و یادمان هست ولی مورد عملش قرارندادیم !
اصلا تو کیستی ؟
هان یادم آمد تو همانی که روزی آمدی و ماندی و رفتی ! و من همانم که آمدم  و ماندم و ماندم !
یادت هست ؟

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 1:45 توسط پاشا. |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دوست دارم تو این صفحه خودم باشم و رعایت هیچ کس و هیچ چیز و نکنم .دوست دارم حرف هام و راحت بنویسم و بی خیال همه ی نقش هام باشم .
اما این ها رو فقط دوست دارم .معلوم نیست می تونم این طور که دوست دارم باشم یا نمی تونم؟
همیشه بین چیزی که من دوست دارم و می خوام با چیزی که هست و باید قبولش کنم فاصله زیادی وجود داره....


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

دلنوشته
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

بهمن 1388

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin